رمان گوگرد نوشته عطیه عطارزاده را آن‌قدر دوست داشتم که به سختی و برای کارهای روزمره خواندنش را رها می‌کردم. این سومین رمان از چهار رمان منتشر شده نویسنده است که خواندم و همانند دو اثر دیگرش بعد از خواندن نفسی عمیق کشیدم. راوی داستان یک ماده سگ نامیراست. ماده سگی که در دواخانه حبیب نظام با لیس زدن ماده‌ای بنفش هربار پس از مرگ زنده می‌شود و بعد از مدتی پی به نامیرا بودنش برده و تاریخ ایران را از مشروطه تا یکی دو دهه پیش روایت می‌کند. تاریخی که از نگاه این سگ در مسیر ولگردی‌هایش بیان می‌شود. زیبایی این رمان برای من اطلاعاتی است که اندک اندک داده می‌شود و لذت کشف را در هر فصل نصیب خواننده می‌کند. رمانی که مدام در حال شکستن خط زمانی است و با اشاره‌های کوچک بخش‌های مهمی از تاریخ را یادآوری می‌کند. تاریخی که بخش بزرگ آن با شخصیت‌های دفن شده در حیاط و زیرزمین دواخانه بیان می‌شود و تلاش مداوم سه نسل برای یافتن اکسیر نامیرایی. اکسیری که راوی را از داشتنش خسته کرده چرا که مدام مرگ توله‌هایش را دیده و باز به امید زادن نسلی بهتر زائیده. سگی که با به تصویر کشیدن بوها به رمان رنگ و بویی دیگر داده و از این جهت شباهت‌هایی به راوی نابینای رمان پیشینش، مردن با گیاهان دارویی دارد و البته زنانی که در متن اصلی رمان نیستند ولی نقش‌های پر رنگی ایفا می‌کنند. بخش آغازین این اثر را که نشر چشمه به چاپ رسانده در زیر می‌آورم. آغازی نفس‌گیر و گیرا:
«جاودانه که باشی انگار توی خوابی بی‌سر و تهی که فقط گاهی ازش بیدار می‌شی. اطرافت را بو می‌کشی، می‌بینی بوها همان بوها هستند که بودند، اما همه‌چیز عوض شده. عجیب است که روی این زمین لعنتی حتی یک ذره پِهن هم همان نمی‌مانند که قبلاً بود. درها، دیوارها، درخت‌ها، سگ‌ها، گربه‌ها و بدتر از همه‌شان، آدم‌ها مدام عوض می‌شوند. بوشان اما بوی روح‌شان، بوی آن چیزی که خودشان می‌گویند توشان هست، هیچ‌وقت عوض نمی‌شود.
حالا این وسط کافی است موجودی جاودانه پیدا شود و خوب بوشان بکشد تا همه‌چیز را بفهمد. همه‌ی چیزهایی را که قبلاً بوده و بعدها هم هست. اصلاً برای همین است که پوزه‌ام را کشیده‌ام جلو و شانه‌های یحیا را بو می‌کشم؛ بوی پوست و دود و نمک می‌دهد. بوی شن و خاک و خون. همان بوی شور و شیرین صدها ساله که از همه‌چیز این شهر درمی‌آید.»