پشت خط

کتاب پشت‌خط نوشته مهدی افروزمنش را باز می‌کنم. با روزهایی شروع می‌شود از جنگ. از آوردن جنازه. از حجله‌هایی که هر روز سر کوچه‌ای سبز می‌شد. داستان در محله فلاح رقم می‌خورد اما مرا می‌برد به محله خودمان. خاطرات مشترک. روزی که جنازه پسرعمویم را آوردند. شهید پشت شهید. آریاشهر و مسجد صادقیه. بعد چرخ می‌خورد تا امضا قطع‌نامه. نوشیدن جام زهر. آزادی اسرا. جشن بود. همه‌جا. کم‌کم سراغ عملیات مرصاد می‌رود و اعدام‌ها و کش می‌آید تا کوی دانشگاه. چشمانم می‌سوزد از بوی اشک‌آور. حاج داودِ داستان، از عالیجناب سرخ‌پوش می‌نویسد. جسد نویسنده‌ای پیدا می‌شود. قتل‌های زنجیره‌ای. بستن روزنامه‌ها. اما زیر این حوادث ماجرایی در جریان است. قصه‌ای عاشقانه. عشق کودکی. محله تغییر می‌کند. باغ‌ها برج می‌شوند همانند جنت‌آباد. محله جوانی من و با انتخابات هاشمی و شهردار پایان می‌یابد و عشقی نافرجام و کوچه‌هایی که دیگر همسایه، همسایه را نمی‌شناسد. چقدر همه‌شان را می‌شناختم. اشی، قاسم لودر، آلمانی، مجید چهچه، شاهی. همه‌شان را. وقتی کتاب تمام می‌شود خاطرات من توی ذهنم ادامه پیدا می‌کند. قصه‌های تکراری. آن‌قدر داستان این کتاب برای نسل من ملموس بود که نفهمیدم چطور تمامش کردم ولی هرچه بود تصویری بود از روزگاری که بر ما گذشت.

مینا و پلنگ

اولین‌بار قصه مینا و پلنگ را با صدای گرم شرمین نادری شنیدم و برایم افسانه‌ای بود از قصه‌های مردم مازندران تا اینکه چند روز پیش‌تر راهی کندلوس شدم و دیدم هنوز خانه مینا سرجایش هست و نردبانش در موزه زیبای کندلوس و قصه‌اش جاری میان مردمانش.
مینا دختری یتیم با چشمانی سرخ بوده و شهره به گرگ چشم. کودکان هم‌بازی‌اش نمی‌شدند و او هم درگیر کار خانه. روزهایی که برای جمع کردن هیزم راهی جنگل می‌شده، با صدای زیبایش آواز می‌خوانده و روزی پلنگی با چشمانی به سرخی مینا، عاشق صدایش می‌شود و شبانه بوی معشوق را دنبال کرده و خود را به بام خانه می‌رساند. مینا با شنیدن صدا، از نردبان به بام می‌رود و با دیدن پلنگ، از حال می‌رود اما وقتی به هوش می‌آید می‌فهمد پلنگ را کاری با او نیست. حضور هر شب پلنگ با تمام ترسی که به دل اهالی می‌اندازد پذیرفته می‌شود و قصه عشق مینا و پلنگ نقل مجالس شبانه تا اینکه شبی مینا به اصرار زنان روستا راهی عروسی می‌شود در روسنای همجوار. روستای نیچکوه. پلنگ به عشق دیدار، عطر تن معشوق را دنبال می‌کند و به نیچکوه می‌رسد. در جدال با سگان روستا مجروح می‌شود اما تن خسته خود را به خانه عروس می‌رساند و برای دیدن مینا نعره می‌کشد. مردان نیچکوه با دیدن پلنگ به سویش شلیک می‌کنند و مینا با دیدن زخمی شدن عاشق، از هوش می‌رود. کسی جنازه پلنگ را پیدا نمی‌کند ولی مینا بعد از شش ماه خانه‌نشینی، شبی زمستانی سر به جنگل می‌گذارد و و دیگر کسی اثری از او نمی‌بیند. اهالی می‌گویند به حتم پلنگ زنده بوده و مینا همراهش به سرزمین پلنگان عاشق رفته و بعد از اینهمه سال هنوز هم خانه‌اش چون کعبه عشاق مراقبت می‌شود.
دیدن کندلوس زیبا را از دست ندهید و عطر عشق را میان کوچه‌ تنگ مینا و پلنگ نفس بکشید.

عاشقانه ۱

نشسته‌ام روی تخت چوبی، زیر درختی که نمی‌دانم سپیدار است یا افرا. راستش من از میان درختان فقط بیدمجنون را می‌شناسم و نارون را. اولی با خردک نسیمی به رقص می‌آید و گیسوانش را تاب می‌دهد میان بی‌تابی‌های دل من، دومی هم پر از گنجشک می‌شود در روزهای بهاری و مرا می‌برد تا تک درختی که مقابل خانه شما بود و من ساعت‌ها با گنجشک‌هایش حرف می‌زدم و چشم می‌دوختم به پرده سبز رنگی که شاید کنار یرود و چشمان سیاهی خیره شود به آبی آسمان. حالا که درخت بالای سرم نه نارون است و نه بید، دیگر چه فرقی می‌کند چنار باشد یا توسکا.

با صدای شاگرد قهوه‌خانه نگاه از برگ‌های نارنجی و زرد بالای سرم برمی‌دارم و شلنگ قلیان را توی دست می‌گیرم. می‌گوید:《مثل همیشه نعنا لیمو خدمت شما》و من یادم نمی‌آید هربار چه طعمی می‌کشیدم وقتی تو نبات را در فنجان چای می‌گرداندی و من با قرمزی ناخن‌هایت می‌چرخیدم و گُر می‌گرفتم. گفتم:《فقط خنک باشه》لبخندی زد و گفت:《هوا که خنکه》و نمی‌دانست که چه آتشی به جانم افتاده. طعم نعنا را نفس می‌کشم و بوی لیمو توی سرم می‌پیچد و تو چند قطره می‌چکانی روی چایی که تکه‌های نبات ته‌نشین شده‌اند زیر عکس یکی از پادشاهان سبیل تاب داده قجری و می‌گویی:《من که دارم می‌رم. تو هم همه‌چی رو فراموش کن》و حالا من سال‌هاست که اینجا می‌نشینم تا فراموشت کنم.