عاشقانه ۱
نشستهام روی تخت چوبی، زیر درختی که نمیدانم سپیدار است یا افرا. راستش من از میان درختان فقط بیدمجنون را میشناسم و نارون را. اولی با خردک نسیمی به رقص میآید و گیسوانش را تاب میدهد میان بیتابیهای دل من، دومی هم پر از گنجشک میشود در روزهای بهاری و مرا میبرد تا تک درختی که مقابل خانه شما بود و من ساعتها با گنجشکهایش حرف میزدم و چشم میدوختم به پرده سبز رنگی که شاید کنار یرود و چشمان سیاهی خیره شود به آبی آسمان. حالا که درخت بالای سرم نه نارون است و نه بید، دیگر چه فرقی میکند چنار باشد یا توسکا.
با صدای شاگرد قهوهخانه نگاه از برگهای نارنجی و زرد بالای سرم برمیدارم و شلنگ قلیان را توی دست میگیرم. میگوید:《مثل همیشه نعنا لیمو خدمت شما》و من یادم نمیآید هربار چه طعمی میکشیدم وقتی تو نبات را در فنجان چای میگرداندی و من با قرمزی ناخنهایت میچرخیدم و گُر میگرفتم. گفتم:《فقط خنک باشه》لبخندی زد و گفت:《هوا که خنکه》و نمیدانست که چه آتشی به جانم افتاده. طعم نعنا را نفس میکشم و بوی لیمو توی سرم میپیچد و تو چند قطره میچکانی روی چایی که تکههای نبات تهنشین شدهاند زیر عکس یکی از پادشاهان سبیل تاب داده قجری و میگویی:《من که دارم میرم. تو هم همهچی رو فراموش کن》و حالا من سالهاست که اینجا مینشینم تا فراموشت کنم.